<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>***ياران آسماني***</title>
<description>ریه ها به شدت محتاج « آب و هوای ملکوت» است..... (استاد محدثی)</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/</link>
<language>en-us</language>
<generator>AftaBlog.com Blog System</generator>

<item>
<title></title>
<description>سلام&amp;nbsp;میدونم که احتمالا از حضور من این جا تعجب کردین...&amp;nbsp;اما باید بگم راستش از وقتی که توی مسابقه ی وبلاگ نویسی ۱۴۳۰برنده شدم&amp;nbsp; هی دلم برای این وبلاگم تنگ میشه... این جا خیلی برام برکت داشته ...&amp;nbsp;یاران آسمانی جونم۰!خیلی دوستت دارم....&amp;nbsp;از دست اندرکاران مسابقه ۱۴۳۰ هم خیلی ممنونم...&amp;nbsp;دارم وارد سال مهمی میشم ...ایشالله کنار دریای قرآن.اگه دلم رنگ آسمونی شد و بوی بارون گرفت بعد از طوفان ،وقت بارون، صداتون میکنم بیاید.... این جا رو خیلی دوست دارم. التماس دعا .&amp;nbsp;و مهمتر از همه : سلام به دلیل همه ی برکت هام : سلام الله الکامل التام الشامل العام و صلواته الداءمه و برکاته القائمه التامه علی حجه الله و ولیه ف ارضه و بلاده وخلیفته علی خلقه و عباده و سلاله النبوه و بقیه العتره و الصفوه صاحب الزمان و مظهر الایمان و ملقن احکام القرآن ومطهر الارض و ناشر العدل فی الطول و العرض الحجه القائم المهدی المنتظر الامام المنتظر المرضی و ابن الائمه الطاهرین......&amp;nbsp;؛دعای استغاثه به امام زمان ؛ </description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/253261/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/253261/</guid>
</item>

<item>
<title>اسباب کشی...!~</title>
<description>بعد از یه سکوت مرگبار سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامخوبین؟الهی.......شماها خیلی خوبید...اصلا دلم نمیاد خیلی خشک و بی روح احتمالا آخرین پستم تو این وبلاگ رو بنویسم:((این وبلاگ به فلان جا انتقال یافت))...میخوام درست و حسابی بگم خونه کشی کردیم.....شایدم اسباب کشی.و....یه نفس عمیق بکش تا بوی بارو رو حس کنی .....تو وبلاگ ابر بهار خیلی چیزا عوض میشه ...ازجمله : سرویس دهنده....یه نفس عمیق بکش....آسمون آبی...بوی نم بارون......ابر بهار.....داره میباره...منتظرتون میمونم تا وقتی که بیاید....بیاید و خودتون بوی بارونو هوا کنین....!.نقطه ..نقطه...نقطه...سرخط....سرخط کجاست؟http://yaraneasemani.parsiblog.com/</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/223560/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/223560/</guid>
</item>

<item>
<title></title>
<description>&amp;nbsp;زير نور چراغ كوچه ، در باز شد.يك مرد روحاني و دونفر كت و شلواري بيرون آمدند.هنوز چند قدمي به طرف سر كوچه نيامده بودند كه مرد روحاني احساس كرد انگار همراهانش سخن خصوصي با هم دارند. پس قدم هايش را تندتر كرد.ناگهان كسي از تاريكي صدا زد : ((استاد!))استاد به سوي صدا برگشت و گفت : ((جانم!))صداي شليك تيري از تاريكي برخاست، خون در پيشاني استاد شتك زد و او بر زمين افتاد....&amp;nbsp;البته تيري كه در آن نيمه شب از تاريكي شليك شد نقطه اي بر پايان زندگي استاد مطهري نبود بلكه&amp;nbsp; آغازي ديگر در زندگي او بود...... امام او را پاره ي تن خود ناميد و در عزايش اشك ريخت.در اين روز فراوان بودند كساني كه به فكر فرو رفتند&amp;nbsp;&amp;nbsp; : ((اين مرتضي مطهري كيست كه در سوگش مرد بزرگ و بردباري مانند امام خميني چنين اشك مي ريزد؟به راستي او كيست؟ و چگونه بايد به اين پايه رسيد؟))&amp;nbsp; (منبع:كتاب استاد مطهري /محسن مؤمني)&amp;nbsp;&amp;nbsp;*********************** &amp;nbsp;ـ استاد؟ـ جانم؟ـ. ........صدای افتادن عینک روی زمین....و شکستنش....نه...... صدای گلوله بود..نه.. صدای....صدای شهادتین استاد بود.....نه... صدای بال های فرشتگان بود.....همان ها که برای استقبال از استاد آمده بودند..........به این جا که رسیدم اشک هایم تاب ماندن در چشم ها را نیاوردند.... و بر گونه لغزیدند...استاد را؟ آخر که دلش آمد؟ استاد؟!همان که اینقدر مهربان بود و دانا...؟ استاد را؟به آن عظمت و بزرگی ...شهید شد؟ خدای من! .....مصیبتی است ....مصیبتی است بی درمان.....استاد مهربان بود....مهربان...حتی با آن که گلوله برجان پر&amp;nbsp;گهرش فشاند...((جانم...؟؟!!!!))</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/202646/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/202646/</guid>
</item>

<item>
<title></title>
<description>&amp;nbsp;؛ به نام حق؛نسيمي از نهج البلاغه......&amp;nbsp;وقتي در جستجوهايم به سايتي مي رسم كه خيلي زيبا و پربار و سر پاست يك حس تعجب همراه با حسرت در دلم به وجود مي آيد كه چطور من تا به حال اين صفحه را نديده بودم....گاهي كه نويسنده اي با كتاب هاي ناب را مي شناسم و كتاب هايش را مي خوانم&amp;nbsp; درميمانم &amp;nbsp;كه چطور اين همه وقت بي توجه از كنار چنين نام معروفي گذشته ام و چنين چيزي را نديده ام و حال ديگر اگر ببينمش هر چه باشد آن كتاب را قاپ مي زنم......اين حس حسرت و عقب ماندن از ديگران را شايد همه مان تجربه كرده باشيم.من وقتي با نهج البلاغه هم آشنا تر شدم شايد كم و بيش همينطور شدم....اين جا&amp;nbsp; چند قسمت كوچك اما زيبا از اين كتاب را مي گذارم تا دل همه مان به انوار قلب امام عزيزمان حضرت علي (ع) روشن شود.&amp;nbsp;&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; انسان را با تكبر چه كار در آغاز نطفه بود و سر انجام مرداري است نه ميتواند به خود روزي دهد و نه مرگ را ازخود براند.&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .....و خورشيد نور افشان و ماه پرتو افكن را در آن (آسمان) روان ساخت در حالي كه هريك از آن ستاره ها و خورشيد و ماه را در چرخ گردان دور زننده و در جنبش در آورد.......&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ......و سپس از روح خود در آن دميد&amp;nbsp; تا به صورت انسان در آمد،&amp;zwnj;انساني كه داراي فكر و انديشه است و مي تواند آن را به كار بندد و همه چيز را به تصرف خويش در آورد. دست و پا و ساير اعضا را به او داد&amp;nbsp; تا خدمتگذار وي باشند و دستوراتش را اجرا كنند......شناختي به او داد تا بتواند تفاوت حق و باطل را بشناسد.(طبق اين سخن بايد گفت كه عقل و وجدان هركس براي خود او تا زماني كه آن ها را سركوب نكرده پيامبري است دروني و اين حرف كه بايد به حرف دل گوش كرد در بعضي مواقع كاملا هم اشتباه است.)&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خداوند بندگاني دارد كه نعمت هاي خاصي به آن ها بخشيده تا ديگر بندگان از آن بهره گيرند به همين جهت مادام كه از اين نعمت ها بذل مي كنند خدا آن ها را در دستشان ثابت مي دارد اما هنگامي كه بخل ورزند از آن ها ميگير و به ديگران مي دهد.&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .....پس منزه است خدايي كه شب را وسيله ي ارتزاق و روز را وسيله ي آرامش آن ها (خفاش ها) قرار داد. و از گوشت هاي بدنشان برايشان بال هايي قرار داد كه در مواقع لزوم با آن ها پرواز كند. گويا بال هايشان مثل لاله ي گوش است كه داراي پر و استخوان نيست (غضروف است ) ولي جاي رگ ها را در آن آشكارا مي بيني خفاش دو بال دارد كه نازك نيستند تا پاره شوند و كلفت نيستند تا سنگين باشند و مانع از پرواز شوند. پرواز مي كند در حالي كه بچه اش به او چسبيده و پناهنده شده اگر بنشين مينشيند و اگر بالا رود بالا مي رود از او جدا نمي شود تا آن موقع كه اندامش نيرومند گردد تا بال او قدرت برخاستن را پيدا كند.(زماني كه من يك مستند علمي در مورد خفاش ها ميديدم ظرافت كلام امام را دريافتم و اين نكات را در آن مستند هم درباره خفاش بيان ميكردند طوري كه گويي تازه كشف شده اند.اما من در تعجب فرو رزفتم وقتي ديدم 1400 سال قبل چنين كلام پرگهري را اماممان فرموده اند در حالي كه....)&amp;nbsp;&amp;middot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .....خدايا اگر ندانستم كه از تو چه بخواهم و از در خواست خودم حيران بودم تو مرا به آنچه صلاحم هست رهنمون باش و دلم را بدانچه رستگاري من در آنست متوجه فرما كه چنين كاري از تو شگفت آور نيست..........&amp;nbsp;حالا خودتان حق بدهيد نبايد حسرت خورد ؟ كه چرا از اين ها بي خبر بودم ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/199150/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/199150/</guid>
</item>

<item>
<title></title>
<description>&amp;nbsp;به نام خداوند آسمان ها و زمين...&amp;nbsp;خداي شما ايـــــــــنـــــــه.......!&amp;nbsp;هسته ي خرما لاي خاك ها تكاني خورد با خودش فكر مي كرد: &amp;quot;خدايا ! از بزرگترهام شنيدم از دل تموم هسته ها يه جوونه بيرون ميزنه&amp;nbsp; و كم كم بزرگ ميشه و اونقدر قد مي كشه تا به يه درخت بزرگ نخل تبديل بشه...خداي من.... ديروز هسته ي پرتقال به من مي گفت: تو خيلي خيلي سفت و محكمي...چطور قراره جوونه بزني؟.....نكنه....نكنه ....يه وقت من جوونه نزنم...اون وقت.....&amp;quot; &amp;nbsp;و از ترس به خودش لرزيد.خدا كه هم سميع بود و هم بصير در جواب با مهرباني گفت: &amp;laquo; ان الله فالق الحب و النوي...&amp;raquo;(قطعا خداوند شكافنده ي هسته و دانه است....)وقتي دل هسته از اين بابت آروم شد...به ياد زماني افتاد كه هنوز از پوسته و گوشته اش جدا نشده بود با خودش فكر كرد: &amp;quot; خداي من...اون روز كه اون پسر كوچولو منو با گوشته هاي دور و برم توي كيفش گذاشته بود و با خودش توي مدرسه شون برده بود سر كلاس علوم اونا&amp;nbsp; وقتي معلمشون داشت موجودات زنده رو دسته بندي مي كرد نديدم از هسته ها حرفي بزنه و وقتي از سلول ها براشون مي گفت نگفت كه ما هم سلول آما ده ي رشد داريم ...خدايا اونا اصلا ما رو موجود زنده حساب نمي كنن.... اما.....اما... عجيبه كه وقتي ماها درخت نخل مي شيم اونا&amp;nbsp; ماها رو زنده به حساب ميارن...آره ..آره خودم سر كلاسشون شنيدم كه معلمشون گفت : درختا جزو موجودات زنده هستند....خدايا !...پس.....چطور ميشه كه از دل اين موجودات غير زنده كه ما باشيم يه موجود زنده به وجود بياد؟!!! &amp;quot;خدا كه هم عليم بود و هم حكيم به نرمي رو به بندگانش كرد و گفت :&amp;laquo;..يخرج الحي من الميت..&amp;raquo; ( &amp;zwj;&amp;zwj;[ او،خدا] خارج مي كند زنده را از مرده) هسته که ذوق زده شده بود با کمی فکر فهمید که در واقع این خداست که درون هسته ها را روح می دمد اما می دانست که شاید این فکرش درست باشد اما فقط همین فکر نیست که درست است ..كمي بعد گفت: &amp;quot; خوب...پس... وقتي اون گياه&amp;nbsp; كه از دل هسته&amp;nbsp; بيرون اومده بزرگ ميشه و تبديل به يه درخت ميشه و ميوه ميده دوباره در دل هر ميوه ي اون هسته&amp;nbsp; و&amp;nbsp; دانه وجود داره...آيا يه موجود زنده مي تونه چيز غير زنده به وجود بياره...؟؟؟؟&amp;quot;&amp;nbsp;خدا كه هم خبير بود و هم لطيف به زيبايي رو به همه ي موجودات گفت: &amp;laquo;...ومخرج الميت من الحي...&amp;raquo;(...و [او] خارج كننده مرده از زنده است...) حالا ديگر دل هسته آرام گرفته بود و جواب سوالاتش را پيدا كرده بود...آرامش غريبي همه ي وجود كوچكش را فراگرفت .... دلش داشت براي خدا پر مي كشيد.....در همين حال بود كه جوانه سبز رنگي قلب هسته را به آرامي نوازش كرد و از آن گذشت و&amp;nbsp; دل هسته را شكافت و بيرون آمد.... با هيجان گفت: &amp;quot;چه خداي مهرباني ...چه خدايي داريم.....&amp;quot;&amp;nbsp; خداوند با مهرباني رو به تمام هستي كرد و گفت :&amp;laquo; ...ذلكم الله فاني تؤفكون ؟&amp;raquo;(خداي شما اين چنين است پس چرا روي گردان مي شويد..؟)&amp;nbsp;  &amp;nbsp;&amp;laquo;ان الله فالق الحب والنوي يخرج الحي من الميت ومخرج الميت من الحي ذلكم الله فاني تؤفكون&amp;raquo;&amp;nbsp;&amp;laquo;قطعا خداوند شكافنده ي دانه و هسته است خارج ميكند زنده را از مرده و خارج كننده ي مرده از زنده است&amp;nbsp; اين چنين است خداي شما پس چرا &amp;zwj;روي گردان مي شويد؟&amp;raquo;&amp;nbsp; سوره ي مباركه انعام/ آيه ي 95&amp;nbsp;پ.ن: لطفا&amp;nbsp;نظراتتان را راجع به این داستان بیان کنید....&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; </description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/192811/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/192811/</guid>
</item>

<item>
<title>ما کجا و آن ها کجا....؟</title>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;جنگ چنان مهدي را پايبند خود كرده بود كه انگار در زندگي&amp;nbsp; به چيزي جز جهاد نمي انديشيد. گاه&amp;nbsp; ماه ها از فيض ديدارش محروم بوديم. به قم نمي آمد مگر براي انجام مأموريت..در يكي از همين مأموريت ها به قم ، آمد منزل. چيزي نگذشت كه با عجله كفش و كلاه كرد كه برود گفتم :كجا؟ گفت: وقتم كم است بايد برگردم خط.-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس زن و بچه ات چه؟ -&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به آنها هم سر ميزنم.-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس مرا تا بازار ببر تا براي بچه ات چيزي بخرم.&amp;nbsp;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه بهتر است شما با تاكسي بياييد.با تعجب گفتم : بازار كه سر راه توست! با معصوميت خاصي گفت:ولي مادر! اين ماشين دولتي است و در اختيار من است.استفاده ي ديگران از آن صحيح نيست.همين مقدار كه شما درش را باز و بسته ميكنيد و روي صندلي اش مي نشينيد، موجب استهلاكش مي شود. اين را كه گفت سرش را انداخت پايين و رفت.&amp;nbsp;مادر شهيد مهدي زين الدين </description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/186732/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/186732/</guid>
</item>

<item>
<title>یا ضامن آهو....!</title>
<description>به نامش....دیده بگشای....&amp;nbsp; حدود چهل سال پيش :&amp;nbsp; ده يازده سالش بيشتر نبود. برادر بزرگترش علي با سختي زياد او را به مشهد آورده بود. بار اولش بود كه مشهد مي رفت. هيجان زيادي داشت و خيلي هم ذوق داشت. آخر شنيده بود : بار اولي كه مشهد ميرود از امام رضا هر چه بخواهد به او مي دهند....با همان سادگي كودكانه و معصوميتش وبا اطمينان تمام (از برآورده شدن حاجتش)از امام رضا يك دوچرخه خواسته بود..... يك دوچرخه ي نوي نو....وقتي آمد اصفهان چند روزي سركارش نرفت.استاد كارش كه آن روزها حسابي به يك شاگرد مثل او نياز&amp;nbsp; داشت خواسته بودش و گفته كه چرا نمي آيي؟مادرش بهانه كرد كه راهش دور است پسرم... نمي تواند اين همه راه را بيايد..آن هم پياده...اوستا بعد از مدت كوتاهي آمد در خانه و و را برد با مهربانيبرايش يك دوچرخه خريده بود.....يك دوچرخه ي نوي نو و گفته بود حالا اين را داشته باشش تا بعد با هم حساب كنيم....&amp;nbsp; امروز.سال 87 :داستان پدرم كه تمام شد روحم انگار مهربان تر شده بود....ياد اين جمله از امام رئوفمان افتادم كه: نمك آشتان را هم از ما بخواهيد، حتي....و توي دلم گفتم بار اول كه سهل است بار هزارم هم ميدهندمان....مگر ميشود از در خانه ي كريمترين خانواده دست خالي بيرون آيي...!؟؟ و بعد ياد جمله ي ديگري افتادم از يك مربي : وقتي از حرم امامان مي آييم بيرون براي رفتن ، همه مان كوله باري از فضايل و مناقب و اجر ها و هديه ها داريم كوله باري كه سنگيني اش آن &amp;nbsp;قدر شيرين است كه باخود قرار مدار هاي خوب خوب ميگذاريم...كه:نمازهايم اول وقت....از اين به بعد....و...&amp;nbsp; اما مگر شيطان بيكار مي نشيند با كمك نفس فرصت طلب خودمان همه ي هديه ها را از دستمان قاپ ميزند ....و بعد ما مي آييم درحالي كه آن قدر دست و پا چلفتي بوده ايم كه هيچ كدام را نتوانسته ايم حفظ كنيم،غرغر ميكنيم كه امام رضا هيچ به من نداد..... </description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/179506/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/179506/</guid>
</item>

<item>
<title></title>
<description>آفتاب غريب.....&amp;nbsp;مردي عرب بود وبيابان گرد. گه گاهي مي آمد به پيامبر سر ميزد. با خودش هم هديه اي مي آورد. وقتي هديه را مي داد به شو خي مي گفت: &amp;quot; لطف كنيد پول هديه را بدهيد.&amp;quot; . پيامبر هم مي خنديدند.&amp;nbsp; هر وقت غمگين بود مي گفت: &amp;quot;اين بيابان گرد چه شد؟ كاش مي آمد به ما سري مي زد.&amp;quot;&amp;nbsp; *****پيامبر خدا تب كرده بود. خودش مي گفت به زودي مي رود. بعضي از صحابه آمده بودند عيادت.گفت: &amp;quot;كاغذ و قلم بياوريد تا&amp;nbsp; نامه اي بنويسم كه گم راه نشويد .&amp;quot;يكي گفت: &amp;quot; پيامبر تب كرده و هذيان مي گويد. قرآن كافي است .&amp;quot;و نگذاشت قلم و كاغذ بياورند . مي ترسيد سند رسوايي بشود براي بعضي ها.&amp;nbsp;&amp;nbsp; آفتاب آخرين / مهدي قزلي / از مجموعه ي چهارده خورشيد و يك آفتاب&amp;nbsp; **************************************&amp;nbsp; وسط خطبه بود كه يك دفعه از جايش بلند شد .از منبر پايين آمد.از بين جمعيت رد شد . كودكي زمين خورده بود.محمد اورا بلند كرد . هم راه خودش برد بالاي منبر . روي زانويش نشاند و خطبه را ادامه داد . نوه اش بود؛ حسن .&amp;nbsp; *****&amp;nbsp; از كوچه ها مي گذشتيم. حسن را ديديم. بازي مي كرد. پيامبر قدم هايش را تندتر كرد . رسيد نزديكش . دست هايش را باز كرد ، مي خواست بغلش كند . او اما به اين طرف و آن طرف مي دويد . پيامبر هم به دنبالش ؛هر دو مي خنديدند .او را گرفت .دستي كشيد روي سرش ، بوسيدش . فرمود :&amp;quot;تو از مني ، من از تو . خدا دوست دارد هر كه تو را دوست داشته باشد.&amp;quot;&amp;nbsp; آفتاب غريب / مريم كريمي / از مجموعه&amp;nbsp; چهارده خورشيد و يك آفتاب&amp;nbsp; ***************************************&amp;nbsp; </description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/178878/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/178878/</guid>
</item>

<item>
<title>خورشید زیر ابر.....</title>
<description>&amp;nbsp;خورشید زیر ابر...آب فرات بالا آمده بود. از علی کمک خواستند. با حسن و حسین آمد تا ببیند چه شده .تا دیدندش گفتند:&amp;nbsp; &amp;laquo;علی آمده که مسیر آب را برگرداند.&amp;raquo; علی رو کرد به آنها و گفت:&amp;laquo; به خدا قسم روزی میرسد که من و این دو پسرم کشته می شویم و خدا مردی از فرزندان مرا در آخر الزمان&amp;nbsp; خواهد آورد که خون&amp;nbsp;خواهی ما را می کند و از چشم مردم&amp;nbsp;پنهان میشود تا گمراهان مشخص شوند . کار به جایی خواهد رسید که نادانان می گویند ما احتیاجی به اهلبیت وخاندانش نداریم.**************جوانی با آن سن و سال همه ی سؤال های علامه را جواب داد. پرسیده و نپرسیده همه ی مشکلاتش حل کرد . دل علامه لرزید:&amp;laquo;نکند....&amp;raquo; تازیانه از دستش افتاد :&amp;laquo;می شود امام زمان را دید؟&amp;raquo;جوان خم شد .&amp;nbsp; تازیانه را برداشت و در دست علامه گذاشت . خندید: &amp;laquo;چطور نمی&amp;nbsp;شود وقتی دست او توی دست توست...؟&amp;raquo;***********************علی اکبر؛عباس؛ علی اصغر... .حسین هم افتاد .پرچم خاندان پیامبر افتاده بود میان میدان و دیگر کسی نبود آن را بردارد.... .أین الطالب بدم المقتول بکربلاء ؟**********************************تا همیشه آفتاب/فرشته سعیدی/مجموعه ی چهارده خورشید و یک آفتاب*************************************************</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/178397/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/178397/</guid>
</item>

<item>
<title>انقلاب ...عاشورا...زينب ....بهمن هم...</title>
<description>&amp;nbsp; &amp;nbsp;یک نگاه به انقلاب&amp;nbsp; آن هم عاشورایی&amp;nbsp; .....چنین نبود که تو در یاد ها نباشی یا از خاطره ها رفته باشی.نه؛حضور تو در دلهای ما حضوری مستمر و مدام بود.ما حیات را وامدار شما خاندان بودیم و زیستنمان در گرو نگاه مهر آمیز شما بود.انقلاب آموختمان که نگاه به گذشته برگردانیم و تاریخ را دوباره ورق بزنیم و با گذشته ها دیدار تازه کنیم .زنی مطلوب طاغوت بود که چون موم درچنگال رذالت او به هر گونه که او میخواست در آید .او زنی میخواست که چون عروسکی خیمه شب بازی پای در بند او&amp;nbsp; داشته باشد تا او به هر کجا اراده میکند بکشاندش. او به زن به مثابه کالا چون کالا های دیگر می اندیشید او زن را برای معامله میخواست و برای فریب.آری تو آزاد بودی و طاغوت زنان برده می طلبید.بعدی از منشور وجود تو این بود که تو بنده بودی و طاغوت آزاد میطلبید.رمز آزادگی تو در بندگی خدا بود و راز بردگی اینان در آن&amp;nbsp; آزادی که طاغوت برایشان تدارک دیده بود .آزادی از قید ااخلاق از بند فضایل؛آزادی از حیطه اسلام؛آزادی از قید تمامی مسئولیت ها ورسالت ها ونهایتا آزادی از چارچوب انسان بودن وزن بودن.طبیعی بود که طاغوت تو را از اندیشه زنان دور نگه دارد.در چهره تو رنگ بندگی خدا بود و آنچه طاغوت&amp;nbsp;میطلبید بندگی هر چه جز خدا بود.وقتی بندگی خدا را انسان بگیرند به هر منجلابی&amp;nbsp;سوقش میتوانند داد و هر سویی که بخواهند میتوانند کشید.آنچه تو زینب ! در طول زندگی و در اوج زندگیت در عاشورا کردی همه از سر بندگی بود.بندگی بود که رسالتی چنان عظیم بر دوش تو نهاد وبندگی بود که تورا تحمل آن همه داد.و دیدیم و دیدند عالمیان که وقتی با دم مسیحایی امام ابرهای ابهام و تحریف از چهره ات کنار رفت و با همت امت ،ظلمت تارانده شد ، چه غلغله اي در ميان زنان افتاد و چه شور و شعله اي در جان بانوان در گرفت.زنان ظرفيت وجود خويش در دست گرفتندو به ميعاد روشني آمدند و هر چه نور در وجودشان مي گنجيد از تو امانت&amp;nbsp; گرفتند مادران از تو وام صبوري و استقامت آموختندهر نو جوان و جوان دسته گلي را كه روانه ي ميدان مي كردند طاقت از تو مي خواستند و بر كوه استواري تو تكيه مي زدند و هر پاره ي جگري را كه بر سر دست مي گرفتند با تداعي صبوري تو خود را دلداري مي دادند و حتي از ناچيزي هديه شان احساس شرم مي كردند .مادري كه در جنگ چهار جوان به خدا هديه كرده بود مي گفت : من و اين چهار جوان كجا و زينب و آن هداياي گران قدر كجا؟ اين بار يك لحظه از عاشوراي زينب است كه بر دوش سال هاي عمر من تقسيم شده است . مصيبت آن بود كه زينب كشيد و صبوري آن كه زينب ورزيد...... و زنان ما اكنون با شناختي كه از تو كسب كرده اند دريافته اند كه تو اسوه اي و فرزند اسوه اي و هر چه هست در نزد شماست .با بودن تو و با داشتن تو چشم به هر سو گرداندن ، هر زميني را كا ويدن و هر زماني را جستجو كردن به انحراف رفتن است و غفلت از آب حيات. زنان ما با آنچه كه از تو شناخته اند دريافته اند كه زن كالا نيست ، هدف از آفرينش زن بازيچه بودن نيست و نهايت زن حتي مردانگي نيست .ميدان و عرصه ي كمال زن آن چنان گسترده است و الگوهاي خدادادي زن آن چنان روشن و منير ، كه توجه به الگوهاي بيگانه به خطا رفتن&amp;nbsp; است و راه انحراف پيمودن .زنان ما با داشتن زينبي چون تو از&amp;nbsp; هر چه اسوه و الگو و سرمشق بي نيازند . چشم به افق تابناك تو دوخته اند، پا جاي پاي تو مي نهند و پروازي چون تو را در آسمان رضاي خداوند آرزو مي كنند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;</description>
<link>http://yaraneasemani.aftablog.ir/170780/</link>
<guid>http://yaraneasemani.aftablog.ir/170780/</guid>
</item>

</channel>
</rss>