زير نور چراغ كوچه ، در باز شد.يك مرد روحاني و دونفر كت و شلواري بيرون آمدند.هنوز چند قدمي به طرف سر كوچه نيامده بودند كه مرد روحاني احساس كرد انگار همراهانش سخن خصوصي با هم دارند. پس قدم هايش را تندتر كرد.ناگهان كسي از تاريكي صدا زد : ((استاد!))
استاد به سوي صدا برگشت و گفت : ((جانم!))
صداي شليك تيري از تاريكي برخاست، خون در پيشاني استاد شتك زد و او بر زمين افتاد....
البته تيري كه در آن نيمه شب از تاريكي شليك شد نقطه اي بر پايان زندگي استاد مطهري نبود بلكه آغازي ديگر در زندگي او بود......امام او را پاره ي تن خود ناميد و در عزايش اشك ريخت.در اين روز فراوان بودند كساني كه به فكر فرو رفتند : ((اين مرتضي مطهري كيست كه در سوگش مرد بزرگ و بردباري مانند امام خميني چنين اشك مي ريزد؟به راستي او كيست؟ و چگونه بايد به اين پايه رسيد؟))
(منبع:كتاب استاد مطهري /محسن مؤمني)
***********************
ـ استاد؟
ـ جانم؟
ـ. ........
صدای افتادن عینک روی زمین....و شکستنش....
نه...... صدای گلوله بود..
نه.. صدای....صدای شهادتین استاد بود.....
نه... صدای بال های فرشتگان بود.....همان ها که برای استقبال از استاد آمده بودند.
.........
به این جا که رسیدم اشک هایم تاب ماندن در چشم ها را نیاوردند.... و بر گونه لغزیدند...استاد را؟ آخر که دلش آمد؟ استاد؟!همان که اینقدر مهربان بود و دانا...؟ استاد را؟به آن عظمت و بزرگی ...شهید شد؟ خدای من! .....مصیبتی است ....مصیبتی است بی درمان.....
استاد مهربان بود....مهربان...حتی با آن که گلوله برجان پر گهرش فشاند...((جانم...؟؟!!!!))

ادامه مطلب
