به نام خداوند آسمان ها و زمين...
خداي شما ايـــــــــنـــــــه.......!
هسته ي خرما لاي خاك ها تكاني خورد با خودش فكر مي كرد: "خدايا ! از بزرگترهام شنيدم از دل تموم هسته ها يه جوونه بيرون ميزنه و كم كم بزرگ ميشه و اونقدر قد مي كشه تا به يه درخت بزرگ نخل تبديل بشه...خداي من.... ديروز هسته ي پرتقال به من مي گفت: تو خيلي خيلي سفت و محكمي...چطور قراره جوونه بزني؟.....نكنه....نكنه ....يه وقت من جوونه نزنم...اون وقت....."
و از ترس به خودش لرزيد.
خدا كه هم سميع بود و هم بصير در جواب با مهرباني گفت: « ان الله فالق الحب و النوي...»(قطعا خداوند شكافنده ي هسته و دانه است....)
وقتي دل هسته از اين بابت آروم شد...به ياد زماني افتاد كه هنوز از پوسته و گوشته اش جدا نشده بود با خودش فكر كرد: " خداي من...اون روز كه اون پسر كوچولو منو با گوشته هاي دور و برم توي كيفش گذاشته بود و با خودش توي مدرسه شون برده بود سر كلاس علوم اونا وقتي معلمشون داشت موجودات زنده رو دسته بندي مي كرد نديدم از هسته ها حرفي بزنه و وقتي از سلول ها براشون مي گفت نگفت كه ما هم سلول آما ده ي رشد داريم ...خدايا اونا اصلا ما رو موجود زنده حساب نمي كنن.... اما.....اما... عجيبه كه وقتي ماها درخت نخل مي شيم اونا ماها رو زنده به حساب ميارن...آره ..آره خودم سر كلاسشون شنيدم كه معلمشون گفت : درختا جزو موجودات زنده هستند....خدايا !...پس.....چطور ميشه كه از دل اين موجودات غير زنده كه ما باشيم يه موجود زنده به وجود بياد؟!!!
"
هسته که ذوق زده شده بود با کمی فکر فهمید که در واقع این خداست که درون هسته ها را روح می دمد اما می دانست که شاید این فکرش درست باشد اما فقط همین فکر نیست که درست است ..كمي بعد گفت: " خوب...پس... وقتي اون گياه كه از دل هسته بيرون اومده بزرگ ميشه و تبديل به يه درخت ميشه و ميوه ميده دوباره در دل هر ميوه ي اون هسته و دانه وجود داره...آيا يه موجود زنده مي تونه چيز غير زنده به وجود بياره...؟؟؟؟"
خدا كه هم خبير بود و هم لطيف به زيبايي رو به همه ي موجودات گفت: «...ومخرج الميت من الحي...»(...و [او] خارج كننده مرده از زنده است...)حالا ديگر دل هسته آرام گرفته بود و جواب سوالاتش را پيدا كرده بود...آرامش غريبي همه ي وجود كوچكش را فراگرفت .... دلش داشت براي خدا پر مي كشيد.....در همين حال بود كه جوانه سبز رنگي قلب هسته را به آرامي نوازش كرد و از آن گذشت و دل هسته را شكافت و بيرون آمد.... با هيجان گفت: "چه خداي مهرباني ...چه خدايي داريم....."
خداوند با مهرباني رو به تمام هستي كرد و گفت :« ...ذلكم الله فاني تؤفكون ؟»(خداي شما اين چنين است پس چرا روي گردان مي شويد..؟)
«ان الله فالق الحب والنوي يخرج الحي من الميت ومخرج الميت من الحي ذلكم الله فاني تؤفكون»
«قطعا خداوند شكافنده ي دانه و هسته است خارج ميكند زنده را از مرده و خارج كننده ي مرده از زنده است اين چنين است خداي شما پس چرا روي گردان مي شويد؟» سوره ي مباركه انعام/ آيه ي 95
پ.ن: لطفا نظراتتان را راجع به این داستان بیان کنید....
ادامه مطلب
