ما کجا و آن ها کجا....؟
جنگ چنان مهدي را پايبند خود كرده بود كه انگار در زندگي به چيزي جز جهاد نمي انديشيد. گاه ماه ها از فيض ديدارش محروم بوديم. به قم نمي آمد مگر براي انجام مأموريت..در يكي از همين مأموريت ها به قم ، آمد منزل. چيزي نگذشت كه با عجله كفش و كلاه كرد كه برود گفتم :كجا؟
گفت: وقتم كم است بايد برگردم خط.
- پس زن و بچه ات چه؟
- به آنها هم سر ميزنم.
- پس مرا تا بازار ببر تا براي بچه ات چيزي بخرم.
- نه بهتر است شما با تاكسي بياييد.
با تعجب گفتم : بازار كه سر راه توست!
با معصوميت خاصي گفت:ولي مادر! اين ماشين دولتي است و در اختيار من است.استفاده ي ديگران از آن صحيح نيست.همين مقدار كه شما درش را باز و بسته ميكنيد و روي صندلي اش مي نشينيد، موجب استهلاكش مي شود. اين را كه گفت سرش را انداخت پايين و رفت.
مادر شهيد مهدي زين الدين
ادامه مطلب
