یا ضامن آهو....!
به نامش....
دیده بگشای....
حدود چهل سال پيش :
ده يازده سالش بيشتر نبود. برادر بزرگترش علي با سختي زياد او را به مشهد آورده بود. بار اولش بود كه مشهد مي رفت. هيجان زيادي داشت و خيلي هم ذوق داشت. آخر شنيده بود : بار اولي كه مشهد ميرود از امام رضا هر چه بخواهد به او مي دهند....با همان سادگي كودكانه و معصوميتش وبا اطمينان تمام (از برآورده شدن حاجتش)از امام رضا يك دوچرخه خواسته بود..... يك دوچرخه ي نوي نو....
وقتي آمد اصفهان چند روزي سركارش نرفت.استاد كارش كه آن روزها حسابي به يك شاگرد مثل او نياز داشت خواسته بودش و گفته كه چرا نمي آيي؟مادرش بهانه كرد كه راهش دور است پسرم... نمي تواند اين همه راه را بيايد..آن هم پياده...اوستا بعد از مدت كوتاهي آمد در خانه و و را برد با مهربانيبرايش يك دوچرخه خريده بود.....يك دوچرخه ي نوي نو و گفته بود حالا اين را داشته باشش تا بعد با هم حساب كنيم....
امروز.سال 87 :
داستان پدرم كه تمام شد روحم انگار مهربان تر شده بود....ياد اين جمله از امام رئوفمان افتادم كه: نمك آشتان را هم از ما بخواهيد، حتي....
و توي دلم گفتم بار اول كه سهل است بار هزارم هم ميدهندمان....مگر ميشود از در خانه ي كريمترين خانواده دست خالي بيرون آيي...!؟؟ و بعد ياد جمله ي ديگري افتادم از يك مربي : وقتي از حرم امامان مي آييم بيرون براي رفتن ، همه مان كوله باري از فضايل و مناقب و اجر ها و هديه ها داريم كوله باري كه سنگيني اش آن قدر شيرين است كه باخود قرار مدار هاي خوب خوب ميگذاريم...كه:نمازهايم اول وقت....از اين به بعد....و... اما مگر شيطان بيكار مي نشيند با كمك نفس فرصت طلب خودمان همه ي هديه ها را از دستمان قاپ ميزند ....و بعد ما مي آييم درحالي كه آن قدر دست و پا چلفتي بوده ايم كه هيچ كدام را نتوانسته ايم حفظ كنيم،غرغر ميكنيم كه امام رضا هيچ به من نداد.....ادامه مطلب
