آفتاب غريب.....
مردي عرب بود وبيابان گرد. گه گاهي مي آمد به پيامبر سر ميزد. با خودش هم هديه اي مي آورد. وقتي هديه را مي داد به شو خي مي گفت: " لطف كنيد پول هديه را بدهيد." . پيامبر هم مي خنديدند.هر وقت غمگين بود مي گفت: "اين بيابان گرد چه شد؟ كاش مي آمد به ما سري مي زد."
*****
پيامبر خدا تب كرده بود. خودش مي گفت به زودي مي رود. بعضي از صحابه آمده بودند عيادت.
گفت: "كاغذ و قلم بياوريد تا نامه اي بنويسم كه گم راه نشويد ."
يكي گفت: " پيامبر تب كرده و هذيان مي گويد. قرآن كافي است ."
و نگذاشت قلم و كاغذ بياورند . مي ترسيد سند رسوايي بشود براي بعضي ها.
آفتاب آخرين / مهدي قزلي / از مجموعه ي چهارده خورشيد و يك آفتاب
**************************************
وسط خطبه بود كه يك دفعه از جايش بلند شد .از منبر پايين آمد.از بين جمعيت رد شد . كودكي زمين خورده بود.محمد اورا بلند كرد . هم راه خودش برد بالاي منبر . روي زانويش نشاند و خطبه را ادامه داد . نوه اش بود؛ حسن .
*****
از كوچه ها مي گذشتيم. حسن را ديديم. بازي مي كرد. پيامبر قدم هايش را تندتر كرد . رسيد نزديكش . دست هايش را باز كرد ، مي خواست بغلش كند . او اما به اين طرف و آن طرف مي دويد . پيامبر هم به دنبالش ؛هر دو مي خنديدند .او را گرفت .دستي كشيد روي سرش ، بوسيدش . فرمود :"تو از مني ، من از تو . خدا دوست دارد هر كه تو را دوست داشته باشد."
آفتاب غريب / مريم كريمي / از مجموعه چهارده خورشيد و يك آفتاب
***************************************
ادامه مطلب
