انقلاب ...عاشورا...زينب ....بهمن هم...
یک نگاه به انقلاب آن هم عاشورایی .....
چنین نبود که تو در یاد ها نباشی یا از خاطره ها رفته باشی.نه؛حضور تو در دلهای ما حضوری مستمر و مدام بود.ما حیات را وامدار شما خاندان بودیم و زیستنمان در گرو نگاه مهر آمیز شما بود.انقلاب آموختمان که نگاه به گذشته برگردانیم و تاریخ را دوباره ورق بزنیم و با گذشته ها دیدار تازه کنیم .زنی مطلوب طاغوت بود که چون موم درچنگال رذالت او به هر گونه که او میخواست در آید .او زنی میخواست که چون عروسکی خیمه شب بازی پای در بند او داشته باشد تا او به هر کجا اراده میکند بکشاندش. او به زن به مثابه کالا چون کالا های دیگر می اندیشید او زن را برای معامله میخواست و برای فریب.
آری تو آزاد بودی و طاغوت زنان برده می طلبید.
بعدی از منشور وجود تو این بود که تو بنده بودی و طاغوت آزاد میطلبید.
رمز آزادگی تو در بندگی خدا بود و راز بردگی اینان در آن آزادی که طاغوت برایشان تدارک دیده بود .آزادی از قید ااخلاق از بند فضایل؛آزادی از حیطه اسلام؛آزادی از قید تمامی مسئولیت ها ورسالت ها ونهایتا آزادی از چارچوب انسان بودن وزن بودن.طبیعی بود که طاغوت تو را از اندیشه زنان دور نگه دارد.
در چهره تو رنگ بندگی خدا بود و آنچه طاغوت میطلبید بندگی هر چه جز خدا بود.وقتی بندگی خدا را انسان بگیرند به هر منجلابی سوقش میتوانند داد و هر سویی که بخواهند میتوانند کشید.
آنچه تو زینب ! در طول زندگی و در اوج زندگیت در عاشورا کردی همه از سر بندگی بود.بندگی بود که رسالتی چنان عظیم بر دوش تو نهاد وبندگی بود که تورا تحمل آن همه داد.و دیدیم و دیدند عالمیان که وقتی با دم مسیحایی امام ابرهای ابهام و تحریف از چهره ات کنار رفت و با همت امت ،ظلمت تارانده شد ، چه غلغله اي در ميان زنان افتاد و چه شور و شعله اي در جان بانوان در گرفت.
زنان ظرفيت وجود خويش در دست گرفتندو به ميعاد روشني آمدند و هر چه نور در وجودشان مي گنجيد از تو امانت گرفتند مادران از تو وام صبوري و استقامت آموختندهر نو جوان و جوان دسته گلي را كه روانه ي ميدان مي كردند طاقت از تو مي خواستند و بر كوه استواري تو تكيه مي زدند و هر پاره ي جگري را كه بر سر دست مي گرفتند با تداعي صبوري تو خود را دلداري مي دادند و حتي از ناچيزي هديه شان احساس شرم مي كردند .
مادري كه در جنگ چهار جوان به خدا هديه كرده بود مي گفت : من و اين چهار جوان كجا و زينب و آن هداياي گران قدر كجا؟ اين بار يك لحظه از عاشوراي زينب است كه بر دوش سال هاي عمر من تقسيم شده است . مصيبت آن بود كه زينب كشيد و صبوري آن كه زينب ورزيد.
..... و زنان ما اكنون با شناختي كه از تو كسب كرده اند دريافته اند كه تو اسوه اي و فرزند اسوه اي و هر چه هست در نزد شماست .
با بودن تو و با داشتن تو چشم به هر سو گرداندن ، هر زميني را كا ويدن و هر زماني را جستجو كردن به انحراف رفتن است و غفلت از آب حيات. زنان ما با آنچه كه از تو شناخته اند دريافته اند كه زن كالا نيست ، هدف از آفرينش زن بازيچه بودن نيست و نهايت زن حتي مردانگي نيست .ميدان و عرصه ي كمال زن آن چنان گسترده است و الگوهاي خدادادي زن آن چنان روشن و منير ، كه توجه به الگوهاي بيگانه به خطا رفتن است و راه انحراف پيمودن .
زنان ما با داشتن زينبي چون تو از هر چه اسوه و الگو و سرمشق بي نيازند . چشم به افق تابناك تو دوخته اند، پا جاي پاي تو مي نهند و پروازي چون تو را در آسمان رضاي خداوند آرزو مي كنند.
ادامه مطلب
