اين شعر جاي تفكر دارد...!

دينم اما جايي در پس حادثه اي گم شده است

همه فكرم اينست كه به هر مجلس او

اشك ماتم ريزم در پي دسته عزايش بدوم

و چرا راه به كويش نبرم؟

 سر هر مجلس وعظ بنده حاضر بودم

همه جا نقل همين بود حسين تنها بود

و همه اهل و عيالش تشنه 

و سخن خالي از اين بود :چرا ؟

كه چرا تنها بود؟ و پي لشكر او هيچ نبود؟

واعظي بر منبر ،از كتابي ميخواند

 قال صادق كه به هر اشك هزاران فرج است

 و به هر گريه هزاران پاداش

پس همه گريه كنيد« كه همين بس مارا»

من زخود پرسيدم شاه تشنه ز چه رو تنها بود؟

و چرا در عقب لشكر او هيچ نبود؟

و به خود مي گفتم كه اگر من بودم

اينچنين مي كردم  آنچنان ميكردم

و شبي رفت به پايم سوزن،همه ي اهل محل فهميدند

من كتابي خواندم :« ظهر عاشورا كسي

 سينه از بهر حسين بن علي كرد سپر»

تا در آن؟جنگ نمازي خواند

سيزده تير زدند ، و سپر تا دم آخر حتي آخ نگفت

شرم كردم كه نماز سحرم را خورشيد

 از پس شيشه همان روز تماشا ميكرد.......

شعر من در عقب قافيه ي گم شده است

من خودم فهميدم ،كه امامم تنهاست

 آن علي هست ولي، غايت از ديده ماست

آنقدر عرضه نداريم كه ما...

بگذريم،گفته بودم كه مسيحا برخيز

و نقاب از سر و صورت بركش

بين كه چون است و جرات ما حال من ميگويم

« يا محمد به خدا، نيست حتي شپشي در

عقب لشكر ما پس دعا كن ما را»

سيد حمزه حسني

(به نقل از ويژه نامه ي شور شيرين )

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط عاطفه.م* | 1:00 بعدازظهر | سه شنبه 10 دي 1387

RSS