سلام
میدونم که احتمالا از حضور من این جا تعجب کردین...
اما باید بگم راستش از وقتی که توی مسابقه ی وبلاگ نویسی ۱۴۳۰برنده شدم هی دلم برای این وبلاگم تنگ میشه...
این جا خیلی برام برکت داشته ...
یاران آسمانی جونم۰!خیلی دوستت دارم....
از دست اندرکاران مسابقه ۱۴۳۰ هم خیلی ممنونم...
دارم وارد سال مهمی میشم ...ایشالله کنار دریای قرآن.اگه دلم رنگ آسمونی شد و بوی بارون گرفت بعد از طوفان ،وقت بارون، صداتون میکنم بیاید....
این جا رو خیلی دوست دارم. التماس دعا .
و مهمتر از همه :
سلام به دلیل همه ی برکت هام :
سلام الله الکامل التام الشامل العام و صلواته الداءمه و برکاته القائمه التامه علی حجه الله و ولیه ف ارضه و بلاده وخلیفته علی خلقه و عباده و سلاله النبوه و بقیه العتره و الصفوه صاحب الزمان و مظهر الایمان و ملقن احکام القرآن ومطهر الارض و ناشر العدل فی الطول و العرض الحجه القائم المهدی المنتظر الامام المنتظر المرضی و ابن الائمه الطاهرین......
؛دعای استغاثه به امام زمان ؛
ادامه مطلب
اسباب کشی...!~
بعد از یه سکوت مرگبار
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین؟
الهی.......
شماها خیلی خوبید...
اصلا دلم نمیاد خیلی خشک و بی روح احتمالا آخرین پستم تو این وبلاگ رو بنویسم:
((این وبلاگ به فلان جا انتقال یافت))
...میخوام درست و حسابی بگم خونه کشی کردیم.....شایدم اسباب کشی.و....
یه نفس عمیق بکش تا بوی بارو رو حس کنی .....تو وبلاگ ابر بهار خیلی چیزا عوض میشه ...ازجمله : سرویس دهنده....
یه نفس عمیق بکش....آسمون آبی...بوی نم بارون......ابر بهار.....داره میباره...
منتظرتون میمونم تا وقتی که بیاید....
بیاید و خودتون بوی بارونو هوا کنین....!
.نقطه ..نقطه...نقطه...سرخط....سرخط کجاست؟
http://yaraneasemani.parsiblog.com/
ادامه مطلب
زير نور چراغ كوچه ، در باز شد.يك مرد روحاني و دونفر كت و شلواري بيرون آمدند.هنوز چند قدمي به طرف سر كوچه نيامده بودند كه مرد روحاني احساس كرد انگار همراهانش سخن خصوصي با هم دارند. پس قدم هايش را تندتر كرد.ناگهان كسي از تاريكي صدا زد : ((استاد!))
استاد به سوي صدا برگشت و گفت : ((جانم!))
صداي شليك تيري از تاريكي برخاست، خون در پيشاني استاد شتك زد و او بر زمين افتاد....
البته تيري كه در آن نيمه شب از تاريكي شليك شد نقطه اي بر پايان زندگي استاد مطهري نبود بلكه آغازي ديگر در زندگي او بود......امام او را پاره ي تن خود ناميد و در عزايش اشك ريخت.در اين روز فراوان بودند كساني كه به فكر فرو رفتند : ((اين مرتضي مطهري كيست كه در سوگش مرد بزرگ و بردباري مانند امام خميني چنين اشك مي ريزد؟به راستي او كيست؟ و چگونه بايد به اين پايه رسيد؟))
(منبع:كتاب استاد مطهري /محسن مؤمني)
***********************
ـ استاد؟
ـ جانم؟
ـ. ........
صدای افتادن عینک روی زمین....و شکستنش....
نه...... صدای گلوله بود..
نه.. صدای....صدای شهادتین استاد بود.....
نه... صدای بال های فرشتگان بود.....همان ها که برای استقبال از استاد آمده بودند.
.........
به این جا که رسیدم اشک هایم تاب ماندن در چشم ها را نیاوردند.... و بر گونه لغزیدند...استاد را؟ آخر که دلش آمد؟ استاد؟!همان که اینقدر مهربان بود و دانا...؟ استاد را؟به آن عظمت و بزرگی ...شهید شد؟ خدای من! .....مصیبتی است ....مصیبتی است بی درمان.....
استاد مهربان بود....مهربان...حتی با آن که گلوله برجان پر گهرش فشاند...((جانم...؟؟!!!!))

ادامه مطلب
؛ به نام حق؛
نسيمي از نهج البلاغه......
وقتي در جستجوهايم به سايتي مي رسم كه خيلي زيبا و پربار و سر پاست يك حس تعجب همراه با حسرت در دلم به وجود مي آيد كه چطور من تا به حال اين صفحه را نديده بودم....گاهي كه نويسنده اي با كتاب هاي ناب را مي شناسم و كتاب هايش را مي خوانم درميمانم كه چطور اين همه وقت بي توجه از كنار چنين نام معروفي گذشته ام و چنين چيزي را نديده ام و حال ديگر اگر ببينمش هر چه باشد آن كتاب را قاپ مي زنم......
اين حس حسرت و عقب ماندن از ديگران را شايد همه مان تجربه كرده باشيم.من وقتي با نهج البلاغه هم آشنا تر شدم شايد كم و بيش همينطور شدم....اين جا چند قسمت كوچك اما زيبا از اين كتاب را مي گذارم تا دل همه مان به انوار قلب امام عزيزمان حضرت علي (ع) روشن شود.
· انسان را با تكبر چه كار در آغاز نطفه بود و سر انجام مرداري است نه ميتواند به خود روزي دهد و نه مرگ را ازخود براند.
· .....و خورشيد نور افشان و ماه پرتو افكن را در آن (آسمان) روان ساخت در حالي كه هريك از آن ستاره ها و خورشيد و ماه را در چرخ گردان دور زننده و در جنبش در آورد.......
· ......و سپس از روح خود در آن دميد تا به صورت انسان در آمد،انساني كه داراي فكر و انديشه است و مي تواند آن را به كار بندد و همه چيز را به تصرف خويش در آورد. دست و پا و ساير اعضا را به او داد تا خدمتگذار وي باشند و دستوراتش را اجرا كنند......شناختي به او داد تا بتواند تفاوت حق و باطل را بشناسد.(طبق اين سخن بايد گفت كه عقل و وجدان هركس براي خود او تا زماني كه آن ها را سركوب نكرده پيامبري است دروني و اين حرف كه بايد به حرف دل گوش كرد در بعضي مواقع كاملا هم اشتباه است.)
· خداوند بندگاني دارد كه نعمت هاي خاصي به آن ها بخشيده تا ديگر بندگان از آن بهره گيرند به همين جهت مادام كه از اين نعمت ها بذل مي كنند خدا آن ها را در دستشان ثابت مي دارد اما هنگامي كه بخل ورزند از آن ها ميگير و به ديگران مي دهد.
· .....پس منزه است خدايي كه شب را وسيله ي ارتزاق و روز را وسيله ي آرامش آن ها (خفاش ها) قرار داد. و از گوشت هاي بدنشان برايشان بال هايي قرار داد كه در مواقع لزوم با آن ها پرواز كند. گويا بال هايشان مثل لاله ي گوش است كه داراي پر و استخوان نيست (غضروف است ) ولي جاي رگ ها را در آن آشكارا مي بيني خفاش دو بال دارد كه نازك نيستند تا پاره شوند و كلفت نيستند تا سنگين باشند و مانع از پرواز شوند. پرواز مي كند در حالي كه بچه اش به او چسبيده و پناهنده شده اگر بنشين مينشيند و اگر بالا رود بالا مي رود از او جدا نمي شود تا آن موقع كه اندامش نيرومند گردد تا بال او قدرت برخاستن را پيدا كند.(زماني كه من يك مستند علمي در مورد خفاش ها ميديدم ظرافت كلام امام را دريافتم و اين نكات را در آن مستند هم درباره خفاش بيان ميكردند طوري كه گويي تازه كشف شده اند.اما من در تعجب فرو رزفتم وقتي ديدم 1400 سال قبل چنين كلام پرگهري را اماممان فرموده اند در حالي كه....)
· .....خدايا اگر ندانستم كه از تو چه بخواهم و از در خواست خودم حيران بودم تو مرا به آنچه صلاحم هست رهنمون باش و دلم را بدانچه رستگاري من در آنست متوجه فرما كه چنين كاري از تو شگفت آور نيست..........
حالا خودتان حق بدهيد نبايد حسرت خورد ؟ كه چرا از اين ها بي خبر بودم ؟
ادامه مطلب
به نام خداوند آسمان ها و زمين...
خداي شما ايـــــــــنـــــــه.......!
هسته ي خرما لاي خاك ها تكاني خورد با خودش فكر مي كرد: "خدايا ! از بزرگترهام شنيدم از دل تموم هسته ها يه جوونه بيرون ميزنه و كم كم بزرگ ميشه و اونقدر قد مي كشه تا به يه درخت بزرگ نخل تبديل بشه...خداي من.... ديروز هسته ي پرتقال به من مي گفت: تو خيلي خيلي سفت و محكمي...چطور قراره جوونه بزني؟.....نكنه....نكنه ....يه وقت من جوونه نزنم...اون وقت....."
و از ترس به خودش لرزيد.
خدا كه هم سميع بود و هم بصير در جواب با مهرباني گفت: « ان الله فالق الحب و النوي...»(قطعا خداوند شكافنده ي هسته و دانه است....)
وقتي دل هسته از اين بابت آروم شد...به ياد زماني افتاد كه هنوز از پوسته و گوشته اش جدا نشده بود با خودش فكر كرد: " خداي من...اون روز كه اون پسر كوچولو منو با گوشته هاي دور و برم توي كيفش گذاشته بود و با خودش توي مدرسه شون برده بود سر كلاس علوم اونا وقتي معلمشون داشت موجودات زنده رو دسته بندي مي كرد نديدم از هسته ها حرفي بزنه و وقتي از سلول ها براشون مي گفت نگفت كه ما هم سلول آما ده ي رشد داريم ...خدايا اونا اصلا ما رو موجود زنده حساب نمي كنن.... اما.....اما... عجيبه كه وقتي ماها درخت نخل مي شيم اونا ماها رو زنده به حساب ميارن...آره ..آره خودم سر كلاسشون شنيدم كه معلمشون گفت : درختا جزو موجودات زنده هستند....خدايا !...پس.....چطور ميشه كه از دل اين موجودات غير زنده كه ما باشيم يه موجود زنده به وجود بياد؟!!!
"
هسته که ذوق زده شده بود با کمی فکر فهمید که در واقع این خداست که درون هسته ها را روح می دمد اما می دانست که شاید این فکرش درست باشد اما فقط همین فکر نیست که درست است ..كمي بعد گفت: " خوب...پس... وقتي اون گياه كه از دل هسته بيرون اومده بزرگ ميشه و تبديل به يه درخت ميشه و ميوه ميده دوباره در دل هر ميوه ي اون هسته و دانه وجود داره...آيا يه موجود زنده مي تونه چيز غير زنده به وجود بياره...؟؟؟؟"
خدا كه هم خبير بود و هم لطيف به زيبايي رو به همه ي موجودات گفت: «...ومخرج الميت من الحي...»(...و [او] خارج كننده مرده از زنده است...)حالا ديگر دل هسته آرام گرفته بود و جواب سوالاتش را پيدا كرده بود...آرامش غريبي همه ي وجود كوچكش را فراگرفت .... دلش داشت براي خدا پر مي كشيد.....در همين حال بود كه جوانه سبز رنگي قلب هسته را به آرامي نوازش كرد و از آن گذشت و دل هسته را شكافت و بيرون آمد.... با هيجان گفت: "چه خداي مهرباني ...چه خدايي داريم....."
خداوند با مهرباني رو به تمام هستي كرد و گفت :« ...ذلكم الله فاني تؤفكون ؟»(خداي شما اين چنين است پس چرا روي گردان مي شويد..؟)
«ان الله فالق الحب والنوي يخرج الحي من الميت ومخرج الميت من الحي ذلكم الله فاني تؤفكون»
«قطعا خداوند شكافنده ي دانه و هسته است خارج ميكند زنده را از مرده و خارج كننده ي مرده از زنده است اين چنين است خداي شما پس چرا روي گردان مي شويد؟» سوره ي مباركه انعام/ آيه ي 95
پ.ن: لطفا نظراتتان را راجع به این داستان بیان کنید....
ادامه مطلب
ما کجا و آن ها کجا....؟
جنگ چنان مهدي را پايبند خود كرده بود كه انگار در زندگي به چيزي جز جهاد نمي انديشيد. گاه ماه ها از فيض ديدارش محروم بوديم. به قم نمي آمد مگر براي انجام مأموريت..در يكي از همين مأموريت ها به قم ، آمد منزل. چيزي نگذشت كه با عجله كفش و كلاه كرد كه برود گفتم :كجا؟
گفت: وقتم كم است بايد برگردم خط.
- پس زن و بچه ات چه؟
- به آنها هم سر ميزنم.
- پس مرا تا بازار ببر تا براي بچه ات چيزي بخرم.
- نه بهتر است شما با تاكسي بياييد.
با تعجب گفتم : بازار كه سر راه توست!
با معصوميت خاصي گفت:ولي مادر! اين ماشين دولتي است و در اختيار من است.استفاده ي ديگران از آن صحيح نيست.همين مقدار كه شما درش را باز و بسته ميكنيد و روي صندلي اش مي نشينيد، موجب استهلاكش مي شود. اين را كه گفت سرش را انداخت پايين و رفت.
مادر شهيد مهدي زين الدين
ادامه مطلب
یا ضامن آهو....!
به نامش....
دیده بگشای....
حدود چهل سال پيش :
ده يازده سالش بيشتر نبود. برادر بزرگترش علي با سختي زياد او را به مشهد آورده بود. بار اولش بود كه مشهد مي رفت. هيجان زيادي داشت و خيلي هم ذوق داشت. آخر شنيده بود : بار اولي كه مشهد ميرود از امام رضا هر چه بخواهد به او مي دهند....با همان سادگي كودكانه و معصوميتش وبا اطمينان تمام (از برآورده شدن حاجتش)از امام رضا يك دوچرخه خواسته بود..... يك دوچرخه ي نوي نو....
وقتي آمد اصفهان چند روزي سركارش نرفت.استاد كارش كه آن روزها حسابي به يك شاگرد مثل او نياز داشت خواسته بودش و گفته كه چرا نمي آيي؟مادرش بهانه كرد كه راهش دور است پسرم... نمي تواند اين همه راه را بيايد..آن هم پياده...اوستا بعد از مدت كوتاهي آمد در خانه و و را برد با مهربانيبرايش يك دوچرخه خريده بود.....يك دوچرخه ي نوي نو و گفته بود حالا اين را داشته باشش تا بعد با هم حساب كنيم....
امروز.سال 87 :
داستان پدرم كه تمام شد روحم انگار مهربان تر شده بود....ياد اين جمله از امام رئوفمان افتادم كه: نمك آشتان را هم از ما بخواهيد، حتي....
و توي دلم گفتم بار اول كه سهل است بار هزارم هم ميدهندمان....مگر ميشود از در خانه ي كريمترين خانواده دست خالي بيرون آيي...!؟؟ و بعد ياد جمله ي ديگري افتادم از يك مربي : وقتي از حرم امامان مي آييم بيرون براي رفتن ، همه مان كوله باري از فضايل و مناقب و اجر ها و هديه ها داريم كوله باري كه سنگيني اش آن قدر شيرين است كه باخود قرار مدار هاي خوب خوب ميگذاريم...كه:نمازهايم اول وقت....از اين به بعد....و... اما مگر شيطان بيكار مي نشيند با كمك نفس فرصت طلب خودمان همه ي هديه ها را از دستمان قاپ ميزند ....و بعد ما مي آييم درحالي كه آن قدر دست و پا چلفتي بوده ايم كه هيچ كدام را نتوانسته ايم حفظ كنيم،غرغر ميكنيم كه امام رضا هيچ به من نداد.....ادامه مطلب
آفتاب غريب.....
مردي عرب بود وبيابان گرد. گه گاهي مي آمد به پيامبر سر ميزد. با خودش هم هديه اي مي آورد. وقتي هديه را مي داد به شو خي مي گفت: " لطف كنيد پول هديه را بدهيد." . پيامبر هم مي خنديدند.هر وقت غمگين بود مي گفت: "اين بيابان گرد چه شد؟ كاش مي آمد به ما سري مي زد."
*****
پيامبر خدا تب كرده بود. خودش مي گفت به زودي مي رود. بعضي از صحابه آمده بودند عيادت.
گفت: "كاغذ و قلم بياوريد تا نامه اي بنويسم كه گم راه نشويد ."
يكي گفت: " پيامبر تب كرده و هذيان مي گويد. قرآن كافي است ."
و نگذاشت قلم و كاغذ بياورند . مي ترسيد سند رسوايي بشود براي بعضي ها.
آفتاب آخرين / مهدي قزلي / از مجموعه ي چهارده خورشيد و يك آفتاب
**************************************
وسط خطبه بود كه يك دفعه از جايش بلند شد .از منبر پايين آمد.از بين جمعيت رد شد . كودكي زمين خورده بود.محمد اورا بلند كرد . هم راه خودش برد بالاي منبر . روي زانويش نشاند و خطبه را ادامه داد . نوه اش بود؛ حسن .
*****
از كوچه ها مي گذشتيم. حسن را ديديم. بازي مي كرد. پيامبر قدم هايش را تندتر كرد . رسيد نزديكش . دست هايش را باز كرد ، مي خواست بغلش كند . او اما به اين طرف و آن طرف مي دويد . پيامبر هم به دنبالش ؛هر دو مي خنديدند .او را گرفت .دستي كشيد روي سرش ، بوسيدش . فرمود :"تو از مني ، من از تو . خدا دوست دارد هر كه تو را دوست داشته باشد."
آفتاب غريب / مريم كريمي / از مجموعه چهارده خورشيد و يك آفتاب
***************************************
ادامه مطلب
خورشید زیر ابر.....
خورشید زیر ابر...
آب فرات بالا آمده بود. از علی کمک خواستند. با حسن و حسین آمد تا ببیند چه شده .تا دیدندش گفتند: «علی آمده که مسیر آب را برگرداند.» علی رو کرد به آنها و گفت:« به خدا قسم روزی میرسد که من و این دو پسرم کشته می شویم و خدا مردی از فرزندان مرا در آخر الزمان خواهد آورد که خون خواهی ما را می کند و از چشم مردم پنهان میشود تا گمراهان مشخص شوند . کار به جایی خواهد رسید که نادانان می گویند ما احتیاجی به اهلبیت وخاندانش نداریم.
**************
جوانی با آن سن و سال همه ی سؤال های علامه را جواب داد. پرسیده و نپرسیده همه ی مشکلاتش حل کرد . دل علامه لرزید:«نکند....» تازیانه از دستش افتاد :«می شود امام زمان را دید؟»
جوان خم شد . تازیانه را برداشت و در دست علامه گذاشت . خندید: «چطور نمی شود وقتی دست او توی دست توست...؟»
***********************
علی اکبر؛عباس؛ علی اصغر... .حسین هم افتاد .پرچم خاندان پیامبر افتاده بود میان میدان و دیگر کسی نبود آن را بردارد.... .
أین الطالب بدم المقتول بکربلاء ؟
**********************************
تا همیشه آفتاب/فرشته سعیدی/مجموعه ی چهارده خورشید و یک آفتاب
*************************************************

ادامه مطلب
انقلاب ...عاشورا...زينب ....بهمن هم...
یک نگاه به انقلاب آن هم عاشورایی .....
چنین نبود که تو در یاد ها نباشی یا از خاطره ها رفته باشی.نه؛حضور تو در دلهای ما حضوری مستمر و مدام بود.ما حیات را وامدار شما خاندان بودیم و زیستنمان در گرو نگاه مهر آمیز شما بود.انقلاب آموختمان که نگاه به گذشته برگردانیم و تاریخ را دوباره ورق بزنیم و با گذشته ها دیدار تازه کنیم .زنی مطلوب طاغوت بود که چون موم درچنگال رذالت او به هر گونه که او میخواست در آید .او زنی میخواست که چون عروسکی خیمه شب بازی پای در بند او داشته باشد تا او به هر کجا اراده میکند بکشاندش. او به زن به مثابه کالا چون کالا های دیگر می اندیشید او زن را برای معامله میخواست و برای فریب.
آری تو آزاد بودی و طاغوت زنان برده می طلبید.
بعدی از منشور وجود تو این بود که تو بنده بودی و طاغوت آزاد میطلبید.
رمز آزادگی تو در بندگی خدا بود و راز بردگی اینان در آن آزادی که طاغوت برایشان تدارک دیده بود .آزادی از قید ااخلاق از بند فضایل؛آزادی از حیطه اسلام؛آزادی از قید تمامی مسئولیت ها ورسالت ها ونهایتا آزادی از چارچوب انسان بودن وزن بودن.طبیعی بود که طاغوت تو را از اندیشه زنان دور نگه دارد.
در چهره تو رنگ بندگی خدا بود و آنچه طاغوت میطلبید بندگی هر چه جز خدا بود.وقتی بندگی خدا را انسان بگیرند به هر منجلابی سوقش میتوانند داد و هر سویی که بخواهند میتوانند کشید.
آنچه تو زینب ! در طول زندگی و در اوج زندگیت در عاشورا کردی همه از سر بندگی بود.بندگی بود که رسالتی چنان عظیم بر دوش تو نهاد وبندگی بود که تورا تحمل آن همه داد.و دیدیم و دیدند عالمیان که وقتی با دم مسیحایی امام ابرهای ابهام و تحریف از چهره ات کنار رفت و با همت امت ،ظلمت تارانده شد ، چه غلغله اي در ميان زنان افتاد و چه شور و شعله اي در جان بانوان در گرفت.
زنان ظرفيت وجود خويش در دست گرفتندو به ميعاد روشني آمدند و هر چه نور در وجودشان مي گنجيد از تو امانت گرفتند مادران از تو وام صبوري و استقامت آموختندهر نو جوان و جوان دسته گلي را كه روانه ي ميدان مي كردند طاقت از تو مي خواستند و بر كوه استواري تو تكيه مي زدند و هر پاره ي جگري را كه بر سر دست مي گرفتند با تداعي صبوري تو خود را دلداري مي دادند و حتي از ناچيزي هديه شان احساس شرم مي كردند .
مادري كه در جنگ چهار جوان به خدا هديه كرده بود مي گفت : من و اين چهار جوان كجا و زينب و آن هداياي گران قدر كجا؟ اين بار يك لحظه از عاشوراي زينب است كه بر دوش سال هاي عمر من تقسيم شده است . مصيبت آن بود كه زينب كشيد و صبوري آن كه زينب ورزيد.
..... و زنان ما اكنون با شناختي كه از تو كسب كرده اند دريافته اند كه تو اسوه اي و فرزند اسوه اي و هر چه هست در نزد شماست .
با بودن تو و با داشتن تو چشم به هر سو گرداندن ، هر زميني را كا ويدن و هر زماني را جستجو كردن به انحراف رفتن است و غفلت از آب حيات. زنان ما با آنچه كه از تو شناخته اند دريافته اند كه زن كالا نيست ، هدف از آفرينش زن بازيچه بودن نيست و نهايت زن حتي مردانگي نيست .ميدان و عرصه ي كمال زن آن چنان گسترده است و الگوهاي خدادادي زن آن چنان روشن و منير ، كه توجه به الگوهاي بيگانه به خطا رفتن است و راه انحراف پيمودن .
زنان ما با داشتن زينبي چون تو از هر چه اسوه و الگو و سرمشق بي نيازند . چشم به افق تابناك تو دوخته اند، پا جاي پاي تو مي نهند و پروازي چون تو را در آسمان رضاي خداوند آرزو مي كنند.
ادامه مطلب
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم...!!!
به خدا گفتم:خدايا! راه سعادت چيه؟ به من نشون بده، كه وقتم داره تموم ميشه...
رك و راست بهم گفت:
قد افلح المؤمنون * الذين هم في صلاتهم خاشعون * والذين هم عن الغو معرضون * و الذين هم للزكاة فاعلون*والذين هم لفروجهم حافظون*......*والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون * والذين هم علي صلواتهم يحافظون*....
قطعا مومنان رستگار شدند * همان كساني كه در نمازشان خاشع هستند * وآنان كه از سخن لغو و بيهوده دوري ميكنند * و آنان كه زكات مي دهند * و كساني كه دامان خود را (از بي عفتي) حفظ مي كنند* وآنان كه به امانات و عهد و پيمان خود وفا ميكنند *و كساني كه بر نمازشان مواظبت مي كنند*
!!!!!!!!!!!خدايا از اين مهربون تر ، از اين صريح تر و راهگشا تر هيچ كجا وجود نداره!!!!!!!!!!!!!
حتي توي كتاباي روانشناسي موفقيت...كتاباي روانشناسي؟؟؟!!خوب معلومه كه نيست ... مگه ميشه ؟؟!...مگه ميشه قرآن رو با اين عظمت و وسعت با كتاباي روانشناسي موفقيت مقايسه كرد مگه ميشه؟؟؟؟؟؟مثل مقايسه ي مولكول آب با يك اقيانوس بي پايان و بي نهايت بزرگ است! هرگز هرگز نميشود....
پيامبر عزيزمان مي فرمايند : برتري قرآن بر ساير سخنان، مثل برتري خداوند است بربندگانش.
آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم ........
تا حالا چقدر بهش سر زدی تا با تمام وجودت احساس کنیش؟ تا حالا خواستی باهاش دوست بشی ؟ به عالم هستی که دوست می شود با تو ...دوست..آنهم از آن دوست ها ...فقط کافیه یه کم باش گرم بگیری..
حال هر كس حساب خودش را بكند ....
كتاب موفقيت مي خواهي؟علم ميخواهي؟ يا آداب معاشرت؟ چه موضوعي براي سعادت انسان را سراغ داري كه در قرآن نباشد؟!
انرژي هسته اي؟ آن هم هست... آن هم هست..:((ان الله فالق الحب و النوي يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحي ذالكم الله فاني تؤفكون))95انعام چرا نمي روي معني آن را توي قرآنت ببيني؟بد نيست به بهترين دوستت و بهترين راه كمالت سري بزني.... (.؛

ادامه مطلب
احد...کربلا...عصر تکنولوژی...
احد...صحنه ي جنگ ... مسلمانان ضعيف الايمان تنگه را رها كردند... فرمان پيامبرشان راهم ... نافرماني كردند.....دندان پيامبر را شكستند.....
كربلا.... صحنه ي عاشورا. ....رفت براي اقامه ي نماز و برپايي امر به معروف... همه احاديث پيامبر را در مورد امامان بعد از خودش از ياد بردند...سر پسر پيامبر را از تن جدا كردند....امامشان را ...ميهمانشان را... پسر پيامبر را كشتند به نيت ثواب...كدام ثواب؟ ثواب كدام دين ؟خداي كدام آيين ؟ آيين محمد؟ همان كه سر پسرش را بريديد؟ ثواب؟ كدام ثواب؟...
قرن21 ، اوج تكنولوژي...امروز... نكند امروز دندان امام زمانت را بشكني ؟ نكند جگرش را بسوزاني؟ اگر آنان با دريغ از آب و آزار دادنشان جگر امامشان را سوزاندند نكند تو امروز با نافرمانيت جگر امامت را بسوزاني؟ نكند با سبك شمردن نمازت دندان پيامبرت را بشكني؟ نكند مايه ي ننگشان شوي؟...
اگر آنان آن روز با رها كردن تنگه دندان پيامبر را شكستند، بعضي امروزبا رها كردن خيلي چيزها جگر همه شان رامي سوزانند حتي امام عصرشان را...ولي امرشان را.. با نا فرماني...بي نمازي...بد حجابي....
ادامه مطلب
باریک ...مثل مو...
وقت نماز بود داشت وضو می گرفت .
گفتم: بروکنار می خوام دستامو بشورم ؛ دوستم منتظرمه..
گفت : نمیشه ؛ آخه منم خدا منتظرمه .....
***********
مثل همیشه شوخی و جدی گفتم :تیمارستان خوب
سراغ نداری ؟که به دیوونه ها خوب رسیدگی کنن؟
منتظر یه جواب مسخره بودم..
اما یه کم فکر کرد و گفت: محراب نماز...!

ادامه مطلب
.....

لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید
جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم یاران
با حنجره ی عشق جوابم بدهید
ادامه مطلب
َِغصه دار تر از هر قصه....
ذکر مصیبت:(**ضجه دار تر از هر غصه**)
دیدار با زینب (سلام الله علیها)
خواهرم !بگذار اول گریه هایم را بکنم،غریبانه در کنار توی غریب ضجه بزنم.نگو سلامَت
کو،بگذار زار بزنم ،بگذار گریه کنم،هوار بکشم.
این زخم ،زخم کهنه است. این بغض، بغض چند ساله است. این زخم اگر
در کنار تو سرباز نکند،این زخم اگر با تو به گریه نشیند،پس کی ،کجا
بروز کند؟ نگو چرا رعایت ادب نکردی، نگو چرا بی اذن دخول وارد شدی.
نگو چرا دیوانه وار و سراسیمه دویدی ! سر بر ستون ضریح نهادی و زار زدی.
چه میکردم ؟ تو بگو چه میکردم؟ صاف و مؤدب می ایستادم و می گفتم:
السلام علیک یا بنت فاطمة الزهرا...
میشد چنین کرد ؟ این شاید برای کسی که به تو تنها به عنوان یک اسوه ی
انقلابی مقاوم فکر می کند مقدور باشد. اما برای کسی که زخم هجران
سالیان سخت را برجگر دارد،برای کسی که بغض نهفته ی امتی گلویش
را می فشرد، برای کسی که هر چه زخم، به یاد تو خورده است برای کسی
که هر چه برادر به یادواره تو فدا کرده است، برای کسی که هر چه استقامت
به پیروی از تو کرده است ،برای آنکه هر چه فریاد از حنجره ی تو به امانت
برده است ، برای آنکه در هجران تو خون گریسته است ، آرام و قرار در کنار
تو مقدور است ؟
پس حق دارم گریه کنم!؟
...........(ادامه ی مطلب را انتخاب کنید)
اين شعر جاي تفكر دارد...!
دينم اما جايي در پس حادثه اي گم شده است
همه فكرم اينست كه به هر مجلس او
اشك ماتم ريزم در پي دسته عزايش بدوم
و چرا راه به كويش نبرم؟
سر هر مجلس وعظ بنده حاضر بودم
همه جا نقل همين بود حسين تنها بود
و همه اهل و عيالش تشنه
و سخن خالي از اين بود :چرا ؟
كه چرا تنها بود؟ و پي لشكر او هيچ نبود؟
واعظي بر منبر ،از كتابي ميخواند
قال صادق كه به هر اشك هزاران فرج است
و به هر گريه هزاران پاداش
پس همه گريه كنيد« كه همين بس مارا»
من زخود پرسيدم شاه تشنه ز چه رو تنها بود؟
و چرا در عقب لشكر او هيچ نبود؟
و به خود مي گفتم كه اگر من بودم
اينچنين مي كردم آنچنان ميكردم
و شبي رفت به پايم سوزن،همه ي اهل محل فهميدند
من كتابي خواندم :« ظهر عاشورا كسي
سينه از بهر حسين بن علي كرد سپر»
تا در آن؟جنگ نمازي خواند
سيزده تير زدند ، و سپر تا دم آخر حتي آخ نگفت
شرم كردم كه نماز سحرم را خورشيد
از پس شيشه همان روز تماشا ميكرد.......
شعر من در عقب قافيه ي گم شده است
من خودم فهميدم ،كه امامم تنهاست
آن علي هست ولي، غايت از ديده ماست
آنقدر عرضه نداريم كه ما...
بگذريم،گفته بودم كه مسيحا برخيز
و نقاب از سر و صورت بركش
بين كه چون است و جرات ما حال من ميگويم
« يا محمد به خدا، نيست حتي شپشي در
عقب لشكر ما پس دعا كن ما را»
سيد حمزه حسني
(به نقل از ويژه نامه ي شور شيرين )
ادامه مطلب
خواهش دعا!
خواهش دعا
شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق(ع) آمدو گفت:«درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزق بدهد که خیلی فقیر و تنگدستم . امام : «هرگز دعا نمی کنم»مرد: « چرا دعا نمی کنید ؟» امام : « برای این که خداوند راهی برای این کار معین کرده است خداوند امر کرده است روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید اما تو می خواهی در خانهی خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی.»
ادامه مطلب
شکل خدايي
شکل خدايي
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند.
يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "
آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد .
اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن "
ادامه مطلب
داستان معنوي
داستان زندگی انسان (خیلی زیباست*)
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند.
پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد.
ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود.
و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...!
ادامه مطلب
بدون شرح

در اوج غصه ها به تلاطم کشیده کارم
غیر از حریم تو من پناهی دگر ندارم
تو نوحی و این دلم میون طوفان اسیره
فقط توی کربلات این دلم آروم میگیره
حسین ماهارو کربلایی کن
حسین دلامونو خدایی کن
ادامه مطلب

